تبلیغات
آیینه ی معرفت

آیینه ی معرفت
نویسندگان
لینک دوستان
صفحات جانبی
امام صادق(ع) می فرمایند که زلیخا از یوسف، {برای ملاقات} اجازه خواست. به وی گفته شد: "ای زلیخا! به سبب رفتارت با یوسف، خوش نداریم تو را نزد او ببریم." زلیخا گفت:"من از شخص خداترس نمی ترسم." وقتی بر یوسف وارد شد، یوسف به وی گفت:"زلیخا! چه شد که تو را رنگ پریده می بینم؟"زلیخا گفت:"سپاس، خدای را که پادشاهان را بر اثر معصیت، برده کرد و بردگان را به سبب اطاعت، به پادشاهی رساند."
یوسف(ع)گفت: چه چیزی تو را بدان رفتار واداشت؟گفت:"زیبایی چهره ات."
آن حضرت گفت:"چه می کردی اگر پیامبری را به نام محمّد می دیدی که در آخرالزمان خواهد بود و او از من، زیباروتر، خوش خلق تر و دست و دل بازتر است؟"
زلیخا گفت:"راست می گویی."
وی گفت:"چگونه دانستی که من راست می گویم؟"
زلیخا گفت:"زیرا وقتی از او یاد کردی، مهرش در دلم افتاد."
آن گاه خدای متعال به یوسف وحی کرد:"زلیخا راست می گوید و من هم او را دوست می دارم ، چون محمد را دوست دارد." پس از آن، خداوند به یوسف(ع) دستور داد با زلیخا ازدواج کند.



طبقه بندی: سخنان حکمت آمیز بزرگان،
برچسب ها: داستان یوسف و زلیخا، محمد(ص)، آخر الزمان، ازدواج یوسف و زلیخا،
[ سه شنبه 10 تیر 1393 ] [ 01:07 ب.ظ ] [ احمد ایزدپناه ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ


روزگاری شهر ما ویران نبود
دین فروشی این قدر ارزان نبود
صحبت از موسیقی و عرفان نبود
هیچ صوتی بهتر از قرآن نبود
دختران را بی حجابی ننگ بود
رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود
مرجعیت مظهر تكریم بود
حكم او را عالمی تسلیم بود
اینك اما ...
پشت پا بر دین زدن آزادگیست
حرف حق گفتن عقب افتادگیست
آخر ای پرده نشین فاطمه (س)
كی رسی بر داد دین فاطمه(س)
***اللهم عجل لولیك الفرج***

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب


 گلشن راز